|
از طلوع تا غروب فاصله ، گامهای پرشتاب عابری ست که خسته از رفتن ، تن به اجبار داده ! سامره 1391/02/25
راه فراري نيست ! از دوستت دارم های دروغین ات دیوار حاشایت خیلی بلند است . سامره 1391/02/11
صبح از چشمان تو ، آغاز می شود وقتی زمین بر مدار عشقت می چرخد . سامره 1391/02/07
هر روز واژه ای جدید هر روز شعری دیگر این است سهمِ من از روزگار پَســـــــــــــت ! سامره 1391/02/04
پخش زمین شده مغز مردی که با افکار پلیدش تصادف کرده بود ! سامره 1391/02/04
بر زمين كج ات ايستاده ام چند گربه ي ديگر مي خواهي بكشي ! سامره 1391/01/31
پای لرز عشقت نشسته ام خربزه ی شیرینم ! سامره 1391/01/28
آغوش باکره ام آبستن حضور تو شد ویـــــــار کرده ام ، نبودنت را ! سامره 1391/01/24
بودنم درد میکند از هبوط سخت آدم بر زمین ! سامره 1391/01/24
1. دریای عمیقی بود چشمانت این پنجره تنها به یک آسمان باز میشود هرشب ، مشق میکنم سطرهای نبودنت را در دفتر کهنه ی خاطراتم،
شکلات تلخ برای رفع دل ضعفه های عاطفه ای که بی حوصله گی اش را خمیازه میکشید کافی نبود سامره 1391/01/16
دلم خوابی آرام میخواهد به دور ازتو ، ای اضطراب عصر مدرن سامره 1391/01/16
دوستان عزیز ، این چند کوتاه زیبا اثر دوست عزیز و شاعر گرانقدر آقای رضا محبی راد ( مجنون ) هست که برام فرستادن . مطمئنا از خوندشون لذت خواهید برد :
هنوز هم گیجم ، حجم حضور ناگهانت آنقدر عظیم بود که مرا به بودنم امیدوار کرده ، به دست باد سپرده ام ، آن بغضهای بی ثمر و آن تلخی ناگوار ثانیه ها را در امتداد باور بودنت ! لمس گرم صدایت ، چه شرمگین ساخته این حد و مرز جغرافیای جهان را ! همچون بهار تازه در راه ، به شکوفه نشسته ام سطر سطر احساست را بر بستر نغز ثانیه ها . و پرستو ها ، وامدار ترانه هایم از رجعت پر طنین عشق میخوانند ! سامره 1391/01/07
در ذهن پر عبور پنجره نقش بسته نگاه معصوم دخترکی شاد که بغض بی هوایش را ، قادر به تفسیر نبود !!!
لبریز گشته کاسه ی صبرم از دردواره هایی که بی امان از آسمان چشمانم جاری ست . بر دشت شعله ور از واژگانی غریب پای کوبان و دست افشان ، به سماع در آمده روح خسته ام ! خاکسترم کرده این جنون فاصله ببار ای باران دیده برمن شاید از خاکسترم نهالی تازه بروید بر این دشت غم زده !!!
تقدیم به محمد مهربانم ( خواهر زاده ی عزیزم ) که خیلی زود از بین ما کوچید چه فاصله ی کوتاهی ست ، میان بودن و نبودن میان آمدن و رفتن ، میان تولد و مرگ چه سقف بلندی دارد آسمان دلتنگی ام چه حجم عظیمی دارد هوای نبودنت . چه وزنی دارد این اشکهای خشکیده در چشمانم این حرفهای هرگز نگفته ام . میان آمدن و رفتنت تنها یک سحر فاصله بود اما ، میان نبودنت تا دوباره دیدنت چه بی پایان راهیست . سامره 1390/10/28
تقدیم به یک دوست عزیز و مهربان که قلم زیبایش همواره آبستن دردهای مردم بوده و هست . دوستی که همواره و بی هیچ توقع سنگ صبور دردهایم بوده . از لا به لای شعرهایش درد میبارد آن مرد تنهای ِ صبور و ، بی ادعای شهر میخیزد از دستانش عطر و بوی تنهایی او اما ،بی نیاز از عشقهای پر فریب شهر صد راز نا گفته نهفته در دلش اما بی پرده میگوید ، از رازهای نهان شهر در این هیاهوی پر از نیرنگ و بی شرمی بسپرده گوش ، او بردردهای دوستان ِ بی صدای ِ
شهر ره می سپارد جاده ی سنگین بودن را با گامهای خسته از تنها شدن در شهر سامره حمیدیان |
About![]()
Archives91/02/01 - 91/02/3191/01/01 - 91/01/31 90/12/01 - 90/12/29 90/11/01 - 90/11/30 90/10/01 - 90/10/30 90/09/01 - 90/09/30 90/08/01 - 90/08/30 90/07/01 - 90/07/30 Links
فروش پستی کارتون |